سن شناسنامه ای ات جابجاشده
یک گوشه چسپ خورده وجایی جداشده
اصلا درست نیست که تو دست برده ای...
اصلا چطورسنّ تو این گوشه جا شده ؟
حالا بلند قدتر و زیباتر و بزرگ ،
مردی جسور جای تو از عکس پا شده
تو توی این لباس نظامی عقاب نه ،
یک غنچه بین این همه گلهای واشده...
دل جز کوچکی ست برای رهاشدن
وقتی که ذره ذره تنت مبتلا شده
دستت منوری شده دربادهای داغ
دستی که خسته از قفس شانه ها شده
امواج رادیو سر هم جیغ می کشند
صالح شهید...نه...نشده....یا... چرا شده
درآخر تشهد مادر خبر رسید
جبران چند سال نماز قضا شده؟
زنهای خانه کفش تورا جفت میکنند
پایت اگر چه طعمه خمپاره ها شده
مردان ده بر آب روان حجله ساختند
دستان خواهران تو زیر حنا شده
حالا شناسنامه تو سنگ ساده ایست
آنجا به نام کوچک تو اکتفا شده
اینگونه تکه های اونیفرم خونی ات
پرچم برای صلح دراین روستا شده !
***************************
این شهر روی دارالحفاظ چشمهای تو ایستاده است و قالیشویان عزادار روز جمعه اجتماع عظیم دستهای تواند!! کجا بودند؟ آنوقت که تو انگشت می کشیدی بر هوشیاری مرزها و عضلات پیر زمین... تو کجا بودی؟ آنوقت که هویزه را از بغل سوسنگرد بیرن کشیدند؟ رابطه ما با کلمه مثل تو با او نیست؟ ما شعر می گوییم و تو سلولهایت را می کشی روی صورت این شهر * جمجمه زمین تکان خورده است اما همچنان آقا شیخ توی آرامگاه چشمهای تو مدفون است و چاه های هویزه هنوز خون دارد!
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ب.ظ توسط فاطمه قائدی





